X
تبلیغات
ღღ مسافر روياهام ღღ (تنهايي سابق )



ღღ مسافر روياهام ღღ (تنهايي سابق )
اینجا همه مجازی اند اما... فقط اینجا ! هر یك واقعی زندگی میكنند ، واقعی عاشق میشوند و واقعی دلتنگ .


من تو دوران مدرسه نماینده کلاس بودم عکس اولی شامل من نمیشه چون با معلما هم شوخی میکردم.....

اون دوتایی رو نیمکتن یکیش منم اونم که  میزنه زیر دستمه هی دوران مدرسه عجب روزی بود..........

مخصوصا کلاست درست روبروی دفتر باشه چقد میچسبه......

همیشه هم انضباطم 20 بودا.....

پنجشنبه نهم خرداد 1392 | 18:37 | تنها |


لطفا باfirefox به وبلاگ وارد  شويد

حتما برام تو بخش نظرات جوابتون و بذارین
نظر خصوصي عمومي ميشه.........
شماره هايي كه ميدين مياد تو پست ثابتم نوشته ميشه
......
دوستاي گلم هيچ وقت برام نگيد نوشته هات پر از احساسه چون من ديگه  حسي ندارم به كسي ، دارم تنهايي به زندگي ادامه ميدم من باختم يه بازنده ام كه الان كم كم ميخوام بلند شم مخاطب خاص نوشته هام خودمم نه هيچ پسري چون تو اين دنيا دو رويي و بلد نيستم نميتونم با كسي كه دوسش دارم صادق نباشم برا اين تنهام.

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 | 11:37 | تنها |

 

این بوس ها فقط مال حسام  هست شده به خاطر موش هم شده میاد به وبلاگم

ممنونم رویا هم از تو هم حسام از طرف من ببوسش

سه شنبه هفدهم بهمن 1391 | 11:19 | تنها |


بـبـیـن دخـتـر خـانـوم. . . . 
 
تـو هـرچـقـدر هـم تـو زنـدگـیـت مـغـرور بـاشـی بـه یـه نـفـر احـتـیـاج داری. . . . 
یـکـی کـه مـتـوجـه بـشـه دسـتـت رو مـوقـع آشـپـزی بـریـدی و نـگـران نـگـات کـنـه! 
یـکی کـه اجـازه ی پـوشـیـدن یـه سـری لـبـاسـهـارو بـهـت نـده! 
یـکـی کـه رفـتـن بـه یـه سـری جـاهـارو بـرات قـدغـن کـنـه!
 "یـه مَـرد" 
 
بـبـیـن آقـا پـسـر. . . . 
 
یـه قـانـونـی هـسـت کـه مـیـگـه: 
تـو هـرچـقـدر هـم کـه قـوی بـاشـی بـه یـه نـفـر احـتـیـاج داری. . . . 
یـکـی کـه وقـتـی از خـسـتـگـی بـا جـوراب خـوابـت مـیـبـره اونـارو از پـات در بـیـاره! 
یـکـی کـه تـو مـهـمـونـی بـرات مـیـوه پـوسـت بـگـیـره! 
یـکـی کـه بـهـانـه ی از خـواب بـیـدار شـدنـت بـاشـه!
 "یـه زَن"
ببینین دخترا خانوم و آقا پسرا

پنجشنبه هفتم آذر 1392 | 10:33 | تنها |




وقتی تو آمدی و دستت را به سویم دراز کردی ، گفتم

ــ از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی

ــ از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی

ــ از محبت ؟ : عشق

ــ از دوستی ؟ : صداقت

ــ از بهار ؟ : طراوت

ــ از سفر ؟ : انتظار


ــ از جدایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........

باز هم گفتم جدایی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گریه انداخت .

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...

تو آغوش به رویم گشودی و گفتی :جدایی ، هرگز ... بی تو من می میرم

چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 | 11:28 | تنها |

چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 19:53 | تنها |

چــه قانــون ناعــادلانــه ای !

بــرای شــروع یــک رابطــه،
هــر دو طــرف بایــد بخواهند...
امــــــا ...
بــرای تمــام شدنــش همیــن کــه یــک نفــر بخواهــد کافیســت


چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 19:51 | تنها |



چـمدونشو بسته بودیم

با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود!

یه ساک  داشت، با یه قرآن کوچک ومفاتیح

کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش

چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی

گفت مادر جون، من که چیز زیادی نمی خورم

یک گوشه هم که نشستم

نمیشه بمونم؟ دلم واسه نوه هام تنگ میشه !

گفتم: مادر من،  دیر میشه، چادرتون هم آماده س، منتظرند

گفت: کیا منتظرند؟  اونا که اصلا" منو نمیشناسن! و ادامه داد:آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کاری ندارم! اصلا"، اووووم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟

گفتم: آخه مادر من، شما داری «آلـزایمر» میگیری،همه چیزو فراموش می کنی

گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول

تو چی ؟ تو چرا همه چی رو فراموش کردی دخترم؟!

خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بودو، فراموش کرده بودم .

اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .

تلفن زدم به خانه سالمندان، که نمی آییم...

توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده و نگاه مهربونشو نداشتم

 ساکشو  باز کردم، قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین، دوباره در خانه بودند

آبنات قیچی را برداشت گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی ساک رو بستی و باز کردی

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:  مادر جون، ببخش، حلالم کن، فراموش کن

اشکشو  با گوشه  روسریش  پاک کرد و گفت:چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد

یعـنی شاید فراموش میکنم !  گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ... ؟ جل الخالق، چه اسمهایی میذارن این دکترا، رو دردای مردم . . .

طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدشو  نداشتم

در حالیکه با دستای لرزونش، موهای دخترمو شونه میکرد زیر لب میگفت:

من که ندارم، ولی گاهی، چه نعـمتیه این «آلـزایمـر»!!

چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 19:49 | تنها |


دلم؛
برای خودم تنگ می شود
روزهایی که بیشتر می خندیدم 
روزهایی که اتاق 
هوای بیشتری داشت،
روزهایی که تو را داشتم...
 

چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 9:42 | تنها |


سکوت، دسته گلی بود
 
میان حنجره ی من
 
ترانه ی ساحل،
 
نسیم بوسه ی من بود و پلک باز تو بود.
 
بر آب ها پرنده ی باد،
 
میان لانه ی صدها صدا پریشان بود.
 
بر آب ها،
 
پرنده، بی طاقت بود.
 
صدای تندر خیس،
 
و نور، نورتر آذرخش، 
 
در آب آینه ای ساخت
 
که قاب روشنی از شعله های دریا داشت.
 
نسیم بوسه و
 
                 پلک تو و
 
                             پرنده ی باد،
 
شدند آتش و دود
 
میان حنجره ی من،
 
سکوت دسته گلی بود.

چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 9:41 | تنها |



وقتی "مجازی" دل بستی!

مجازی وابسته شدی!


و "مجازی" عاشق شدی ...

منتظر روزی باش که

"واقعی" دل بکنی!

"واقعی" بُـغض کنی!

و "واقعی" تنها بمونی..

چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 9:37 | تنها |

سلام من برگشتم از این به بعد آپ میکنم مرسی از لطف دوووووووستان که کامنت میذاشتن برام

دوووووووستون دارم

چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 9:36 | تنها |


میدونے بعضـــے روزا دیگـــﮧ

نـــﮧ خاطره

نـــﮧ بغــض

نـــﮧ اشکـــــــ


هیچ کدوم دردے ازت دوآ نمے کنه ...

مے شینے و زل مے زنی یه گوشــﮧ

زآنوهــاتو بغــــــل مے کنے

وباخــودت میگے
دیــــــگــﮧ زورمــــــــ نمے رســــﮧ !!!!

سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 | 17:38 | تنها |


چقــــــــــــــــدر روز خوب شروع ميشود

اگر دلي شادي اش را در حضور پرنده اي بيابد

پرنده اي زيبا كه نشاني از آفريننده اي زيباتر است

و دست عشقــــــــــــــــي

كه آن را با حسي لبريز از مهرباني به تو هديه كرده

وتو قدر شناسانه روز را به انتها مي رساني

چه زيباست

مهرباني را تقسيم كردن

خنده ها را تقسيم كردن

اگر چه دلمان پر باشد از نامردمي ها

و نا رفيقي ها

 


سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 | 17:37 | تنها |


نیمکت باهم بودنمان تنهاست ........

 

من دل نشستن ندارم.تو دلیل نشستن باش

دلم فقط به تو خوشه دل خوشی مو ازم نگیر

من از تنهاشدن نمیترسم عمریست تنهام

از بی تو بودن میترسم

 

خدایا تنهام نذار

 

سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 | 17:35 | تنها |


نگــــــران،

  منتــــــــظر،

  تنــــــــــــــها،

  عصبـــــــانی ،

 بهانــــه گیــــر ...

همه ی اینها "مـــــن" هستم !

  کمی آرامم کن

فقط کمی ...


جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | 14:51 | تنها |


جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | 14:49 | تنها |

جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | 14:47 | تنها |


از هر طرف

بخوانے بن بست اَست .

من ، سالهاست دل بستــہ اَم ،

بہ فال گیرے کہ برایـم بہ دروغ

پـاے ِ تـو را مے کشـــد

وسط ِ معـرکہ ایے کہ شایــد هیچ دَخلـے بہ تــو ندارد!

و چہ کودکـانہ ،

ـهر بار بیشتــر بـاور مے کنـم ،

شبے را کہ ،

روزش دنیــا از آغوش ِ تــو شروع خواـهد شُد ..

شنبه دوازدهم مرداد 1392 | 18:2 | تنها |


نگـــــــران نباش،

حــــال مـــن خـــــــوب اســت بــزرگ شـــده ام

دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم

آمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش زندگیست

آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای نبــودنـت تنگ نشــــود

راســــــتی، بهتــــــــــر از قبل دروغ می گویــــم…

” حــــال مـــن خـــــــوب اســت ” …

خـــــوبِ خــــوب

شنبه دوازدهم مرداد 1392 | 18:2 | تنها |


به جرم وسوسه…
چه طعنه ها که نشنیدی حوا…!
پس از تو…
همه تا توانستند آدم شدند…!
چه صادقانه حوا بودی…
و چه ریاکارانه آدمیم!
 

شنبه دوازدهم مرداد 1392 | 17:59 | تنها |


گفتـــم:میـ×ــری ..؟!

گفــت:اره .. !×

گفتـــم:منـم بیـــام؟!

گفت:جــایـی که مـــن میــرم جــای 2 نفــره نه 3نفر

گفتــم:بر می گردی؟

فقط خنـدیــツــــد ..

اشک توی چشمـ♦ـام حلقـ♡ــه زد

ســرمـو پاییـ✘ــن انداختــم ..

دستشـــو گــذاشت زیر چـღــونـم و ســرمـو اورد بالا.

گفت:میـღــری؟

گفتــم:اره

گفـت:منــم بیـღـام؟

گفــتم:اونجــایی که مـــن میـــرم جـای 1 نفـــره نه 2نفر

گــفت:برمی گردی؟!!

گفتــم:جــایی که میــرم راه برگشت نــداره.

 من رفتـــم اونــم رفت 

ولــی ..

 اون مدت هـــاست که برگشتــه

و با اشک چشمـ×ــاش

خاک مزارمـــو می شـــوره

جمعه چهارم مرداد 1392 | 13:12 | تنها |


 

هِـیْ فُـلـآنـی !

نَـرْدِبـآن  ِ هَـوَسْ رآ بَـرْدآرْ وَ اَزْ ایـنْجـآ بُـرُو !

بـآ ایـنْ چـیـزْهـآ قَـدَتْ بـِه عِـشْـقْ نِـمـی رِسَـدْ.

عِـشْـقْ بـآلْ مـی خـوآهَـدْ کـِه تُـو نَـدآری ...

جمعه چهارم مرداد 1392 | 13:8 | تنها |


بآبآ لنگـــ כړآز عزیزم!

فکــړ ڪـنم ساعت اتاقم خــړآب شـכه

صـכآے تیـڪـ تیڪـشـ بـכجوړی ړۅ اعصابمه

ۅلے عقربه هاش تــڪـۅט نمیخۅړט

لعنتیا مـۅندט ړۅے ساعت هاے بـכۅن تــۅ

ڪـاش بــכۅنے ....

بــכجوړے כلم تنگته !

جمعه چهارم مرداد 1392 | 13:5 | تنها |


آدَمْ هـآیـی کـِه سَـرْدْ مـی شَـوَنْـدْ رآ لـآی  ِ پَـتـو بِـپـیـجـیـدْ ،

بَـرآیِـشـآنْ چـآی  ِ دآغْ بـیـآوَریـدْ ،

قُـرْبـآنْ صَـدَقـِه شـآنْ بِـرَویـدْ.

آدَمْ هـآیـی کـِه بـآ شُـمـآ سَـرْدْ شُـدِه اَنْـدْ ، لـآبُـدْ خِـیْـلـی مُـنْـتَـظِـر  ِ دَسْـتْ هـآی  ِ گَـرْمْ مـآنْـدِه بـودَنْـدْ ، نـآاُمـیـدْ شُـدَنْـدْ ، آدَمْ

بَـرْفـی شُـدَنْـدْ !

جمعه چهارم مرداد 1392 | 13:4 | تنها |

وَقْـتـی آدَمْـهـآ شُـمـآ رآ تَـرْکْ مـی کُـنَـنْـدْ

مـآنِـعِـشـآنْ نَـشَـویـد

شُـمـآ بـآ کَـسـآنـی کـِه رَهـآیـِتـآنْ مـی کُـنَـنْـدْ آیَـنْـدِه ای نَـدآریـدْ

آیَـنْـدِۀ شُـمـآ آنْـهـآیی هَـسْـتَـنْـدْ کـِه دَرْ زِنْـدِگـیـتـآنْ مـی مـآنَـنْـدْ

وَ دَرْ هَـمـِه حـآلْ هَـمْـرآهْ وَ هَـمْـقَـدَم  ِ شُـمـآ هَـسْـتَـنْـدْ

جمعه چهارم مرداد 1392 | 13:1 | تنها |


آنقـכر مرآ {سرכ} ڪـҲ̸ــرכ

از خــوכش

از عشـق

ڪﮧ حآلـآ بـﮧ جآے כلبستـҲ̸ــ

{یخ} بستـــﮧ امـ

آهـــآے !!!

روے {احسآسمـ} پآ نگذآریــҲ̸ــכ

لیز مــےخوریـכ ...

جمعه بیست و یکم تیر 1392 | 11:37 | تنها |


++ یـِڪ نفــر כهـــاטּِ פֿـــاطِـرهـ ـها را ببنــככ . . .

                                                    لُطفــآ . . .!!!


پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 10:1 | تنها |

 

از حـال ِ مَن ميپُرسي ؟

نَفـس ميکِشَم تا به جـاي مُرده ها

خاکـَم نکُننـد !

اينگونه است حال ِ مَن

هيچ نپـُرس...

 

شنبه هشتم تیر 1392 | 22:18 | تنها |

 

 

دلم را تهدید کرده ام

 

که اگر

 

یکــــــــــــــــبار دیگر

 

بهانه ات را بگیرد

 

میدهم

دوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاره

 

بسوزانیــــــــش...

شنبه هشتم تیر 1392 | 22:13 | تنها |